ارباب هومن | Just another

ارباب هومن

dfw

سگهای ارباب هومن- قسمت اول

leave a comment »

 

مثل هر روز داشتم تو اينترنت دنبال ارباب می گشتم. خسته شده بودم از اين که سگ ولگردی باشم. با يه نفر روبرو شدم. ازش خواستم منو به بردگی بپذيره. اونم منو با ارباب هومن آشنا کرد. خود او هم سگ ارباب هومن بود. با اجازۀ ارباب هومن کنفرانس کرد و من اوّلین سلامو به اربابم دادم. از همون لحظۀ اوّل آشنائی به طور عجیبی اسیر ارباب هومن و جذبۀ ایشان شدم. یه قدرت مرموزی داشتند. اوّلین دستورائی که به من دادن منو در برابرشون به تعظیم واداشت. بی اختیار سجده شون کردم از پشت کامپیوتر!

ارباب غیر از من چند تا سگ دیگه هم داشتند. خواستم خودشیرینی کنم و جای خودمو تو سگای ارباب محکم کرده باشم. می ترسیدم از این که ارباب منو بیرون کنن. این بود که تقاضا کردم خانوادۀ من رو هم به بردگی بپذیرن. ارباب مدّتی جواب ندادن. معلوم بود که دارن سبک و سنگین می کنن. بعد پرسیدن:

خونوادت چند نفرن حیوون؟

3 نفر ارباب، بابا، مامان، و خواهرم.

سگ توله، مطمئنّی که می خوای اونا هم سگ من باشن؟ من ارباب بی رحمی هستم ها. هرچی از دهنم در بیاد به سگام میگم و اونا هم باید از این که بهشون فحش میدم ازم تشکّر کنن. باید سگام اطاعت کامل بکنن از من. برای من اصلا مهم نیست که سگام چقدر توان کار دارن، هرچی می خوام باید برام انجام بدن، وگرنه تنبیه میشن. تنبیهای منم خیلی خشنه. سیاه می کنم تنتونو. فکر می کنی تو بتونی، اونا هم بتونن؟

حتتتتتتتتتماً ارباب. افتخار بزرگیه برای من و افراد خانوادم سگ شما باشیم.

پس دیگه گم شو حوصله تو ندارم. تا خبرت کنم.

ارتباطمون قطع شد. باید بابا، مامان و خواهرمو برای بردگی ارباب هومن آماده می کردم. این مسئله برای اونا غیر منتظره بود و باید فکر می کردم چه جوری بگم که قبول کنن. به هیچوجه نمی خواستم این فرصت طلائی بردگی برای ارباب هومن رو از دست بدم. بعد از یه عمر انتظار قلاده رو در چند قدمی گردنم احساس می کردم و نمی خواستم باز هم حسرتشو بکشم.

می دونستم که مادر همیشه بیشتر به فکر بچه شه، برای همین تصمیم گرفتم اوّل به مامان بگم. وقتی به مامانم گفتم خیلی تعجّب کرد. ولی با اصراری که کردم قبول کرد که فقط یکبار بیاد پای اربابمو ببوسه تا ارباب منو بیرون نندازه. به همین راضی شدم. بابا و خواهرم هم با اصرار و التماس من، و اصرار مامان همین قدر رو قبول کردن. قرار شد فقط یه روز بریم خونه ارباب، اونا پای اربابو ببوسن و بیان. چاره ای نداشتم. باید در همین حد رو قبول می کردم. امیدوار بودم جاذبۀ پای ارباب معجزه بکنه و اینا رو اسیر ارباب هومن بکنه.

روزی که ارباب هومن اجازه داد به پابوسشون بریم، خیلی دلهره داشتم. دل تو دلم نبود که چی میشه؟ حمّام و آرایشگاه رفتم و بهترین لباسمو پوشیدم. به بابا و مامان و خواهرم هم گفتم لباس مجلسی بپوشن. با نگرانی به در خانه ارباب هومن رفتیم.

سر ساعت در زدیم. خبری نشد. یک دقیقه بعد در زدیم. باز هم خبری نشد. بار سوّم که زنگ زدیم ارباب گوشی رو برداشتن. سلام کردم و خودمونو معرفی کردم. ارباب گفتن:

چه خبره؟ چقدر عجله دارین؟ من الان کار دارم. برید نیم ساعت دیگه بیاید!

بابام از این تحقیر ناراحت شد و خواست بره. خواهرم هم همینطور. من التماسشون کردم که بمونن. مامانم هم دلش نیومد منو تنها بذاره و کمک کرد که همه بمونیم. درست نیم ساعت دیگه در زدیم. در باز شد بدون این که بپرسن کی هستیم. لابد تصویر ما رو دیده بودن. با ترس و لرز از پله بالا رفتیم. در هال باز بود. تو رفتیم. هیچکس نبود. نمی دونستیم باید چیکار کنیم. همونجور موندیم تا ارباب دستوری بدن. بازهم بابا و خواهرم با چشم غره نگاهم می کردن. بالاخره صدای ارباب بعد از یکربع اومد که فرمودن:

سگای ذلیل، حالا اجازه دارید بیاید برای پابوسی

با عجله رفتیم توی اتاقی که صداشون از انجا می اومد. ارباب روی یه مبل باشکوه نشسته بودن. جوراب پاشون نبود. عجله داشتم بیفتم روی پاشون ولی با اشاره دستشون فهمیدم که اول باید بابا و مامانم پاشونو ببوسن. صحنه عجیبی بود. انگار لب بابام چسبیده بود به پای ارباب وکنده نمی شد. ده دقیقه طول کشید. بالاخره ارباب با لگدشون بابا و مامانمو دور کردن و من و خواهرم افتادیم روی پاشون. وااااااااااااایییییییی خدااااااااااااااااااا!!!!

نفهمیدم چه جوری وقت گذشت. مسسسسسست مست بودم که لگد ارباب به صورتم خورد. پاشونو از دستم بیرون کشیدن. چهار تائی جلوی مبل ارباب روی زمین نشسته بودیم. ارباب نگاهی با رضایت به ما کردن و گفتن:

سگای خوبی بودین تا اینجا. باید لیاقتتونو بیشتر ثابت کنین. نخواستم روز اول بزنم تو ذوقتون ولی بدونین که سگای من همیشه باید لخت مادرزاد باشن. حالیتون شد؟ اگه نمی خواید همین اوّل کار برید و همه چیزو فراموش کنید. ولی اگه می خواید بمونید بدونید که من سخت گیرم و برام اصلا علاقه و توان جسمی شما مهم نیست. هرچی میگم باید انجام بشه. فهمیدید؟

حالا هم بهتون اجازه میدم که برید توی هال و فکراتونو بکنید. اگه تصمیم گرفتین سگ من باشید لخت مادرزاد میشید و میاید تو. گمشید.

تو حال خودم نبودم. چهار دست و پا از اتاق بیرون رفتیم. نفهمیدم چی داره میشه. اما یه دفه دیدم بابا و مامان و خواهرم از من زودتر لخت مادرزاد شدن و با عصبانیّت به من نگاه می کنن که چرا طول می دم! تا اونوقت تن لخت اونا رو ندیده بودم. باورم نمی شد که داره چه اتفاقایی می افته. معجزه پای ارباب هومن کار خودش رو کرده بود!

چهار تایی چهار دست و پا اومدیم تو اتاق. ارباب هومن لبخندی زدن:

معلومه واقعاً سگ هستید ها .

شلیک خنده ارباب شیشه ها رو لرزوند. بعد یه نگاهی به ما کردن و گفتن:

ولی باید خیلی کارا بکنید تا سگ خونگی من بشید. اولین کار اینه که تو سگ پیر (به بابام اشاره کردن) و تو سگ توله (اشاره شون به من بود) باید همه موهای تنتونو بتراشید. هر روز باید تنتون سفید سفید باشه. حالیتون شد؟

تو ماده سگ (اشاره کردن به مامانم) باید یع ذره لاغرتر بشی. نمی خوام شکمت بیاد روی کستو بگیره. حالیت شد؟

ولی تو سگ ملوس (اشاره کردن به خواهرم) تو تن خوبی داری فقط باید سینه هاتو بزرگتر کنی. فهمیدی؟

توله سگ و سگ پیر مسئول توالت من هستن. باید هر روز اونو با زبون تمیز کنن. اگه من خواستم کارمو تو دهنشون می کنم، و اگه خواستم میرم تو توالت. به هر حال شما دوتا باید زیر منو با زبونتون بشورید.

ماده سگ و سگ ملوس مسئول حموم من هستن. ماده سگ تنمو لیف می زنه و سگ ملوس موهای زیر بغل و لای پامو می تراشه.

فعلا هم می تونید گم شید. برای رفعه بعد هر کدوم یه فلاده هم میارید که جلوی هم باید به گردنتون باشه. گم شید.

چهار دست و پا بیرون اومدیم. لباسامونو پوشیدیم. به خونه برگشتیم. تا شب همه مون توی حال و کیف خودمون بودیم و اصلا با هم حرفی نزدیم. بهترین روز زندگی بود برای همه ما چهارتا سگ ارباب هومن.

Advertisements

Written by bardehayeman

اکتبر 21, 2010 at 5:33 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized

Hello world!

with one comment

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

Written by bardehayeman

اکتبر 21, 2010 at 5:25 ب.ظ.

نوشته شده در Uncategorized